آموزش – تدریس ایران تصویر زندگی عکاسی

آموزش – تدریس: ایران تصویر زندگی عکاسی ایرانی مجموعه ایرانی تصویری نمایشگاه نمایشگاه

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری مرزها برایم کم‌رنگ شده‌اند

اگر با سوزان سونتاگ موافق باشیم که: «جمع آوری تصویر ها یعنی جمع آوری جهان»، می توان گفت نمایشگاه «می دانم آیا شورشی آواز سر می دهد»

مرزها برایم کم‌رنگ شده‌اند

مرزها برایم کم رنگ شده است اند

عبارات مهم : ایران

اگر با سوزان سونتاگ موافق باشیم که: «جمع آوری تصویر ها یعنی جمع آوری جهان»، می توان گفت نمایشگاه «می دانم آیا شورشی آواز سر می دهد»

نیوشا توکلیان که در گالری «آب انبار» پایتخت کشور عزیزمان ایران تا سوم تیر برقرار است و زیاد مجموعه هایی که او در ٢٠ سال گذشته عکاسی کرده را مشمول بر می شود، جمع آوری دنیا اوست؛ جهانی که توانسته به تعبیر کاوه گلستان سیلی ای باشد که بر صورت ما می خورد و امنیت مان را خدشه دار می کند. جهانی که در آن بی پناهی مردم جنگ دیده عراق، زحمت زنان کوبانی، آوارگی پناهندگان سودانی و سومالیایی، واهمه دختران کنیایی، اضطراب زندگی جوانان ایرانی و بخشی از تاریخ معاصر کشور عزیزمان ایران و دیگر نقاط دنیا به تماشا گذاشته شده است است تا ما را به مخاطره بیندازد. با نیوشا توکلیان، تنها عکاس ساکن خاورمیانه عضو آژانس عکاسی مگنوم، که جوایز عکاسی متعددی ازجمله جایزه پرنس کلاوس را از آنِ خود کرده و تصویر هایش در رسانه های متفاوت دنیا نظیر تایم، اشترن، فیگارو و نیویورک تایمز انتشار یافته و موزه هایی نظیر موزه بریتانیا، لاکما، ویکتورین آلبرت و… آثار او را روی دیوار خود دارند و نمایشگاه هایی در کشورهای متفاوت دنیا داشته، به بهانه سومین نمایشگاه انفرادی اش در کشور عزیزمان ایران گفت وگو کردیم.

مرزها برایم کم‌رنگ شده‌اند

در شروع راجع به چگونگی شکل گیری نمایشگاه «می دانم آیا شورشی آواز سر می دهد» که اخیرا در گالری آب انبار برپاست، توضیح دهید.

این نمایشگاه یک سری از کارهای مرا مشمول بر می شد که بیانگر نگاه من در بیست سال گذشته هستند که زیاد کارها از سال ٩١ به بعد عکاسی شدند. «ولی محلوجی» که کیوریتور این نمایشگاه است آثار مرا کندوکاو کرد و در آرشیو من چندماهی جست وجو کرد تا بتواند تصویر ها و آثار این مجموعه را گزینش کند.

اگر با سوزان سونتاگ موافق باشیم که: «جمع آوری تصویر ها یعنی جمع آوری جهان»، می توان گفت نمایشگاه «می دانم آیا شورشی آواز سر می دهد»

این نمایشگاه، صرفا یک نمایشگاه تصویر نیست؛ ترکیبی از عکس، اینستالیشن، ویدئوآرت و… هست. چطور به این ترکیب رسیدید؟

مدت هاست دغدغه من نه فقط عکاسی که همه اینهاست. مدت هاست حس می کنم به عنوان یک عکاس نباید خودم را فقط به عکاسی محدود کنم و می توانم از مدیوم های دیگری استفاده کنم تا در خدمت دنیا تصویر هایم باشند، تا بتوانم با مخاطب ارتباط نیرومند تری برقرار کنم.

فکر می کنید تصویر به تنهایی این دامنه اثرگذاری را ندارد؟

مرزها برایم کم‌رنگ شده‌اند

عکس به تنهایی خیلی تأثیرگذار است ولی هیچ ایرادی ندارد که یک عکاس جهت بیان خودش، از سایر مدیوم ها نیز کمک بگیرد.

در مجموعه آثار این نمایشگاه، به خاص در آثار طبقه آخر که نخستین کارهای شما را مشمول بر می شود – بخش مربوط به کارهای مطبوعاتی تان- آنچه جهت مخاطب واضح است نگاه شما به اجتماع انسانی و «وضعیت موجود» هست. انگار آثار شما کندوکاوی جامعه شناختی را جهت مخاطب به همراه دارد. چطور این رویکرد جامعه شناختی در آثار شما ایجاد شد؟

هرگز فراموش نمی کنم که عکاسی را از کجا شروع کردم. من از روزنامه های کشور عزیزمان ایران عکاسی را شروع کردم. چیزی که از شروع کارم در سال ٧٦ مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد، همین اتفاقات اجتماعی اطرافم بود و من با تجربه و سن کم باید همه را ثبت می کردم. آن وقت هم دنیای عکاسی مثل امروز نبود که هرکس با دوربین موبایلش هر رویدادی را ثبت کند. فقط عکاس ها مسئولیت ثبت رویدادها را بر دوش داشتند. بعد عکاسی که قرار بود تصویر اجتماعی بگیرد، حتما باید با آشنایی و نظر در رویدادها حاضر می شد تا بتواند آن رویدادها را ثبت کند و این مسئولیت خیلی سنگینی بر دوش ما عکاسان در دهه ٧٠ بود. اتفاقات اجتماعی دهه ٧٠ و تجاربی که در نخستین سال های کاری ام داشتم، همین حساسیت اجتماعی را برایم ایجاد کرد. هر لحظه وسواس این را داشتم که کاغذ جمع کنم. از نخستین باری که تصویری از من در روزنامه منتشر شد، همه را نگه داشته ام و امروز دو چمدان کاغذ و بریده جراید دارم. دستخط هایی از نخستین سال های کاری ام پیدا کردم، همان طور که بعضی از آنها در همین نمایشگاه هم به نمایش درآمد، این دستخط ها اغلب مال وقت هایی است که سر کلاس بودم، هر لحظه سر کلاس ها چیزهایی می نوشتم.

اگر با سوزان سونتاگ موافق باشیم که: «جمع آوری تصویر ها یعنی جمع آوری جهان»، می توان گفت نمایشگاه «می دانم آیا شورشی آواز سر می دهد»

وقتی به نوشته های آن سال ها رجوع کردم، دیدم من به عنوان یک دختر ١٦ساله در آن دوران، دغدغه هایم فقط مثل یک دختر ١٦ساله نبود، دغدغه های جمعی داشتم. هر وقت قلم دست گرفتم تا آنچه در ذهنم جریان دارد را بنویسم، فقط با خشم راجع به اتفاقات اجتماع نوشته ام. هیچ دستخطی پیدا نکردم از اینکه خودم چه حس و حالی را در آن سال های نوجوانی تجربه کردم. جهت خودم مواجهه با بعضی از این دستخط ها خیلی جالب بود چون گاهی آدم گذشته اش را فراموش می کند. انگار نوشته ها رد پای عبور آدمند؛ همان نوشته ها جهت من سندی بودند تا یادم بیاید من یک شبه دغدغه اجتماعی پیدا نکردم، ٢٠سال است که این دغدغه ها در من وجود دارد. این دغدغه ها اول محدود به کشور عزیزمان ایران بودند و حالا دنیا شمولند و از مرزها فراتر رفته اند. البته پرسشها کشور عزیزمان ایران هر لحظه برایم پررنگ تر بوده اند ولی به طورکلی مرزها برایم رنگ باخته اند.

گفتید از همان ١٦سالگی و شروع کار این دغدغه ها در شما ایجاد شدند. چطور یک دختر ١٦ساله فهمید که باید دغدغه هایش را با یک دوربین ثبت کند؟

مرزها برایم کم‌رنگ شده‌اند

راستش حالا بعد از این نمایشگاه، دیگر نمی خواهم از ١٦سالگی حرف بزنم چون فکر می کنم هر لحظه زیاد به این اتفاق توجه شده. حالا می خواهم یک مقطع جدیدی از زندگی ام را به عنوان عکاسی با ٢٠ سال تجربه شروع کنم. ولی منکر این نیستم که آن آغاز، قسمت مهمی از تجربه زیسته من است.

شما دانشگاه نرفتید و در ١٦ سالگی ترک تحصیل کردید، در شرایط آن وقت که دانشگاه رفتن هم ساده نبود و کنکور هیبتی داشت، با نقد و تصویر العمل اطرافیان مواجه نشدید؟

به علت پراکندگی ذهنم و اینکه هرگز کسی متوجه اختلالی که من داشتم نشد و درمانی صورت نگرفت، ناچار به ترک تحصیل بودم. اگرچه تا ٣٠سالگی هم نفهمیدم دیسلکسیا دارم. اختلالی که خیلی از فرزند ها ممکن است به آن دچار باشند و آموزش مخصوصی جهت مبتلایان به این اختلال وجود دارد و می روند کارهایی که دوست دارند را در مدرسه می آموزند. ولی وقت ما این آگاهی وجود نداشت و من با درس خواندن در مدرسه سال ها زجر کشیدم. از اول تا سوم دبستان معلم شخصی داشتم تا بتوانم درست بنویسم. به خاطر این اختلال همه چیز را آینه ای می نوشتم. هر لحظه دیکته ام بد بود و هنگامی که به یک سنی می رسی و متوجه این ناتوانی می شوی، دیگر نمی خواهی به آن اوضاع ادامه دهی.

هنوز از لحظه تصمیمتان به عکاس شدن نگفتید. این تصمیم در شما چطور شکل گرفت؟

یک روز موقع زنگ تفریح با فاصله از باقی فرزند ها ایستادم و دیدم آنها چطور خوشحال و سرخوشانه بسکتبال و والیبال بازی می کنند ولی من با فاصله از آنها در سایه نشسته ام و احساس غریبگی می کنم. آن حس غریبگی انگار مرا به این تصمیم رساند که باید مسیرم را جدا کنم. هنگامی که به منزل برگشتم به خانواده ام گفتم نمی خواهم وقتم را هدر دهم. بعد مدرسه نمی روم.

براي ترك تحصيل، با تصویر العمل منفی مواجه نشدید؟

ابدا. شانس من این بوده و است که پدر و مادری روشن دارم و آنها مسئولیت زندگی و تصمیماتمان را هر لحظه بر دوش خودمان می گذارند. آن روز هم به من گفتند هرچه خودت صلاح می دانی، زندگی توست و از نوجوانی مسئولیت زندگی و تصمیماتم را برعهده خودم گذاشتند. هر لحظه به من اعتمادبه نفس دادند.

چطور به این نتیجه رسیدید که بعد از مدرسه باید عکاسی را شروع کنید؟

مادرم به من پیشنهاد داد یک کلاس هنری را تجربه کنم. چون خیلی موسیقی دوست داشتم، به هنرستان موسیقی رفتیم ولی گفتند چندسالی دیر آمدی، به هنرستان کارودانش الزهرا در میدان توحید رفتیم و رشته عکاسی و فیلم برداری را گزینش کردم.

چطور در همان مقطع و در آغاز، راهتان را پیدا کردید و تصمیم گرفتید جهت مطبوعات عکاسی کنید؟

خیلی شانسی. در تاکسی داشتم از هنرستان برمی گشتم، دوربینم روی پایم بود. آقایی از من پرسید عکاسی؟ گفتم هنرجوی عکاسی هستم. آدرسی روی کاغذ نوشت و به من داد و گفت روزنامه ای دارد راه می افتد به اسم «روزنامه زن»، این هم آدرسش. برو و شانست را امتحان کن شاید کاری هم به تو دادند. او راه را به من نشان داد و من هم بی تفاوت از این نشانه رد نشدم. هرگز نفهمیدم آن مرد چه کسی بود ولی هر لحظه در ذهنم هست. نه صورت اش دقیق یادم می آید، نه نشانی از او دارم ولی خوب می دانم او مسیر زندگی من را در یک بعد از ظهر زمستانی که از هنرستان برمی گشتم، عوض کردن داد.

ولی کجا به این نتیجه رسیدید که باید حوزه کاری تان را گسترده تر کنید و همکاری شما با رسانه های بین المللی چطور شکل گرفت؟

روزنامه های کشور عزیزمان ایران در یک برهه ای پشت سر هم توقیف می شدند و من هم عکاس مطبوعاتی بودم و این منزل به دوشی و هر روز از یک تحریریه به تحریریه ای دیگر کوچ کردن آزارم می داد. می خواستم دنیایم بزرگ تر شود. سال ٢٠٠٠ به فستیوال تصویری در جنوب فرانسه رفتم. تصویر هایم را چاپ کردم و بردم و به ادیتورها نشان دادم. کسی هم تحویلم نگرفت. شاید چون همه تصویر ها خبری بودند و به هرحال باید به عنوان یک عکاس تفکر پشت دوربین را در تصویر ها نشان می دادم که ندادم. ولی آقایی از آژانس تصویر پولاریس شماره و ایمیلم را گرفت و بعد از اینکه به کشور عزیزمان ایران برگشتم با من تماس گرفت و به صورت آزاد همکاری ما شروع شد و ١٢ سال هم همکاری مان ادامه پیدا کرد؛ تا اینکه به آژانس تصویر مگنوم رفتم.

چطور شد از عکاسی خبری به سمت عکاسی مستند اجتماعی رفتید؟

یک جایی فهمیدم به عنوان یک فتوژورنالیست دارم فقط وقایعی که رخ می دهد را ثبت می کنم و نظر و ذهنیت خودم به عنوان ناظر آن سوژه ها در تصویر هایم نیست. جهت همین تلاش کردم ذهنیت خودم را راجع به رویدادها قاب بگیرم. مجموعه های مختلفی کار کردم و به پرتره علاقه مند شدم. چون فکر می کنم قدرتی که در عکاسی پرتره هست، قدرتی منحصربه فرد هست. با یک پرتره خوب، می توان تمام دنیا سوژه را بازنمایی کرد. در عکاسی پرتره هم خیلی از نقاشی های پرتره دوران رنسانس الهام گرفتم.

در این مسیر چطور چشم خودتان را جهت یافتن و ثبت سوژه ها تربیت کردید؟

همان طور که گفتم، من به وسواس فکری دچارم و همین جهت من به جای اینکه مانع باشد، راهگشاست. این وسواس ذهنی باعث شده است من هر تصویری را نگاه نکنم، هر فیلمی را نبینم، هر کتابی نخوانم. ولی به عنوان نمونه «تنهایی پرهیاهو»ی بهومیل هرابال را ١٠ بار خوانده ام! من در غذاخوردن هم وسواس دارم. خیلی غذاها را حتی امتحان نکرده ام. چشمم هم مثل دهانم چیزهایی را گزینش شده است می پذیرد. چند عنوان مهم وجود دارند که دغدغه من هستند و در کل مسیرم دارم تلاش می کنم به همان چند عنوان عمیق تر نگاه کنم. نمی خواهم به هر چیزی تُک بزنم و رها کنم. بعد من هر لحظه چیزهایی را تماشا کرده ام که احساس می کردم بخشی از نیاز وجودی ام را پاسخ گو هستند.

در طبقه آخر همین نمایشگاهتان صفحاتی از دفترچه روزنوشت هایتان که انگار مونولوگی درونی را در آن نوشته اید، به نمایش درآمده هست. نوشته های این صفحه متعلق به روزی در مهر سال ٨٠ هست؛ هنگامی که سوار قطار از پاریس به آمستردام سفر می کردید. جایی نوشته اید: «دلم خیلی گرفته، احساس بیهودگی می کنم، چون یک هفته است تصویر نگرفتم». چند سطر بعدتر نوشته اید: «خیلی چیزها دیر به ذهنم میرسه، از خودم عصبانی ام!» با مرور این سطرها می بینیم نیوشای ٢٠ ساله انگار وسواس و سخت گیری زیادی نسبت به خودش داشته. آیا این طور بوده؟ آیا دستاوردهای حرفه ای شما ناشی از همین خودانتقادی و سخت گیری شخصی است؟

وقتی من ١٦ ساله بودم و پدر و مادرم مسئولیت زندگی ام را روی دوش خودم گذاشتند و گفتند هرکاری می خواهی بکن، آنجا فهمیدم هیچ کس جز خودم نمی تواند زندگی ام را عوض کند، فقط خودمم و خودم. این توصیه را خیلی جدی گرفتم و باعث شد نسبت به خودم و مسیرم هر لحظه سخت گیر باشم، ولی اینکه حاصل کارم نتیجه این سخت گیری و خودانتقادی است یا نه، راستش نمی دانم، چون خودم وسط گودم و برایم قابل تشخیص نیست.

سوژه های متنوعی را در این سال ها پی گرفتید که در همین نمایشگاه اخیر هم بسیاری از آنها روی دیوار رفته اند. به عنوان عکاس چطور با سوژه هایتان مواجه می شوید؟

یکی از چیزهایی که جهت من به عنوان عکاس بسیار مهم هست، شاید حتی زیاد از دیدن، گوش کردن هست. یعنی عکاسی که بخواهد خوب ببیند، باید شنونده خوبی هم باشد. چون هرچقدر زیاد می شنوی، اطلاعات بیشتری می گیری که تو را زیاد به دنیای سوژه ات نزدیک می کند. شرح پنهانی که در اطراف یک فرد است و شاید هرگز به چشمت نیامده را او ممکن است به تو بگوید و تو را به شناختی برساند که آن آشنایی توصیه ای کلیدی در تصویر تو ایجاد کند.

یکی از شاخص ترین مجموعه تصویر های شما، مجموعه ای است که از جنگ عراق ثبت کردید. شما چند ماه پیش از شروع جنگ به عراق رفتید. آیا قبل از شروع جنگ تصمیم گرفتید به عراق سفر کنید؟

برای من خیلی مهم بود که تصویری را از تلویزیون نبینم و خودم آنجا ناظر باشم. هنگامی که جنگی بزرگ رخ می دهد، رسانه ها دسته بندی می شوند و موضع دارند. من دنیایی بین استعمارگر و مستعمره را می دیدم و می خواستم به عنوان چشمی ناظر آنچه روی می دهد را بی واسطه ببینم و ثبت کنم. هر لحظه برایم مهم است که روحیه یک ژورنالیست واقعی را داشته باشم و اصل بی طرفی را رعایت کنم، حتی جایی که دیگر کار ژورنالیستی نمی کنم و به کار هنری مشغولم، تلاش می کنم این روحیه را حفظ کنم.

در تمام مجموعه تصویر هایی که از جنگ کار کردید، از جنگ عراق تا سوریه، آنچه خودش را به رخ بیننده می کشد لحظه ای انسانی در یک واقعه ضدانسانی هست. چطور این لحظات ثبت شدند؟

در لحظه جنگ فرقی نمی کند متعلق به کدام جغرافیا باشی، در منطقه ای بین دو دنیا، در یک برزخ به سر می بری و جایی که باید باشی نیستی. هر لحظه چشم من در این برزخ بین زندگی و مرگ، به جست وجوی زندگی رفته و اگر نگاه کنید از تصویر های جنگ عراق که متعلق به ١٦ سال پیش است تا تصویر های مجموعه آخرم که متعلق به کمپ پناهنده های سومالی و سودانی در کنیاست، دقیقا جست وجوی حیات به جای فوت را در برزخی که آن آدم ها در آن به سر می برده اند کندوکاو کرده ام. دغدغه مهم من ثبت همین لحظات پر از زندگی در جوار برزخ نزدیک به فوت است.

در ثبت این لحظات، چطور به فرم شخصی خودتان رسیده اید؟

اتفاقا فرم هر لحظه خیلی دغدغه من بوده. جدا از اینکه انتقال حس یک لحظه در یک تصویر برایم بسیار اهمیت داشته، هر لحظه تلاش داشته ام تجربه هایی در جهت ایجاد فرمی تازه داشته باشم و خودم را در فرم های تازه محک بزنم. دو پروژه ای که در پروسه شکل گیری ارزش آشنایی تازه ای از فرم پیدا کردم پروژه های «گوش کن» و «نگاه کن» بودند؛ نمایشگاه هایی که سال های ٨٩ و ٩١ در تهران، گالری آران برگزار شدند. آن دو پروژه شاید مشمول بر عالی ترین کارهای من نباشند ولی مرا به آشنایی تازه ای رساندند. به این خاطر که هر لحظه وحشت خیلی زیادی در من جهت به نمایش درآوردن آثارم وجود داشت. شاید چون اینجا هر لحظه ما با قضاوتی خشن و زمخت و بی رحم مواجهیم. من از این قضاوت می ترسیدم و تا ٣٠سالگی در کشور عزیزمان ایران به خاطر همین وحشت هیچ نمایشگاهی نداشتم. «گوش کن» کادوی تولد ٣٠سالگی من به خودم بود و بر ترسم با آن نمایشگاه، غلبه کردم. امروز که به آن نمایشگاه نگاه می کنم، می بینم «گوش کن» بسیار خام است یعنی آنجا به عنوان یک عکاس، فکر و ایده ام را خیلی مستقیم و بی واسطه بروز داده ام. هیچ چیز را فیلتر نکردم. امروز که به عقب نگاه می کنم، می بینم چقدر آن مجموعه برایم معصوم هست، چون امروز سازوکار ذهنم خیلی عوض کردن کرده و دیگر امکان ندارد تا این حد بی واسطه خودم را بروز دهم.

آن نمایشگاه در شما جسارت خودبیانگری را ایجاد کرد و شما تحول فرم کارتان را وامدار همان اتفاق می دانید؟

دقیقا، در عکاسی مستند اجتماعی، عکاس ناظر است و کمتر می تواند ذهنیت خودش را در اثر دخیل کند ولی من بعد از این دو پروژه، این عادت را در خودم شکستم و دیگر خطی فکرکردن و روایت کردن برایم جالب نبود. مسیرم به نحوه عجیبی عوض کردن کرد. غلبه بر ترسی که گفتم و محدودیتی که شاخصه مستند اجتماعی بود، در آن دو نمایشگاه رخ داد. الان هر کجای دنیا می روم، از هر سوژه ای که تصویر می گیرم، آن حس غلبه بر وحشت و محدودیت همراه من است و در کارم جلوه می کند. اگرچه هر لحظه عکاسی در کشور عزیزمان ایران برایم خیلی متفاوت بوده. در کشور عزیزمان ایران حین عکاسی اتفاق عجیب وغریبی جهت خودم می افتد. تنها جای دنیا که حین عکاسی فکر، چشم و قلبم هماهنگ می شود، کشور عزیزمان ایران هست. به عنوان نمونه هنگامی که داشتم جهت مجموعه «صفحات خالی یک آلبوم تصویر ایرانی» عکاسی می کردم، آن سوژه ها انگار یک جور اتوبیوگرافی بودند ولی خارج از کشور عزیزمان ایران به عنوان نمونه هنگامی که داشتم از دختران كنيايي تصویر می گرفتم، حسم با آنها فاصله داشت، فکر می کردم آنها می توانند خواهر من باشند، یا دوست من، ولی حس اینکه آنها خودِ من هستند را نداشتم.

شما جهت مجموعه «صفحات خالی یک آلبوم تصویر ایرانی» گرنتِ کارمینیاک را گرفتید؛ اتفاقی که پرمناقشه هم بود و شما آن ٥٠ هزار یورو را بعد فرستادید. ماجرا از چه قرار بود؟

آنها از من درخواست کردند اسم مجموعه را به «نسل سوخته» عوض کردن دهم و من نمی خواستم چنین اتفاقی بیفتد. من مخالف هر چیز فرمایشی و دستوری هستم و اجازه نمی دهم هیچ چیز آزادی هنری ام را از من سلب کند، مخصوصا هنگامی که جایی رشد کردی که هر لحظه با این مسئله دست وپنجه نرم کرده ای، روی این عنوان حساس تری. آنها می درخواست کردند خوانش خودشان را به کار من وصله بزنند. من جایزه را بعد دادم و نامه ای نوشتم مبنی بر اینکه نه جایزه را می خواهم و نه پولتان را چون آزادی هنری من خریدنی نیست. این اتفاق تصویر العمل هایی جهانی زیادی رقم زد و آنها بعد از چند هفته تسلیم شدند. نتیجه این شد که در پی تصویر العمل ها، اساسنامه آنها کلا عوض کردن کرد و دیگر حق دخالت در کار هیچ هنرمندی را ندارند.

چه شد بعد از آن مجموعه و اتفاقی که افتاد، کارتان زیاد معطوف به خارج از کشور عزیزمان ایران شد و کمتر در کشور عزیزمان ایران عکاسی کردید؟

بعد از مجموعه «صفحات خالی» من به آژانس تصویر مگنوم رفتم و سوژه های زیادی هستند که باید به آنها بپردازم و ناچارم دائما سفر کنم. البته باز هم من گزینشی عمل می کنم و به سراغ سوژه هایی می روم که فکر می کنم بعدها می توانم آنها را بسط و گسترش دهم.

سوژه های متنوع و مختلفی در این سال ها جلوی دوربین شما آمده که بخش زیادی از آنها در همین نمایشگاه اخیر روی دیوار رفت. نخ تسبیح این سوژه های متعدد جهت خود شما چه بوده؟ چه چیز دغدغه مهم تان در ثبت این موقعیت های متفاوت بوده؟

همان آدم هایی که در برزخ به سر می برند. آدم هایی بین دو دنیا. آدم هایی که جایی که باید باشند نیستند و انگار در یک سالن ترانزیت فرودگاه مستقرند. در انتظار پروازند، حتی مهر خروج هم روی پاسپورت هایشان خورده ولی آن هواپیما هرگز از راه نرسیده. قدرت برتری، آینده آنها را ناخواسته عوض کردن داده. پروژه ای که به تازگی دارم روی آن کار می کنم و سوژه آن را از کتاب «جنگ صورت خانمانه ندارد» نوشته سوتلانا الکسویچ الهام گرفتم، عکاسی از زن های چریک تمام دنیا و روایت داستان آنهاست. تا الان از زن های چریک سوریه ای، ترکیه ای، عراقی و کلمبیایی عکاسی کرده ام. این پروژه ای درازمدت است که پرتره هایشان همراه با مصاحبه ای که با آنها کرده ام منتشر خواهد شد. تمام این دخترهای جنگجو قربانی تصمیمات اجتماع و خانواده هستند. تفنگی که این زن ها در دست دارند، به آنها قدرت نداده. اکثر این زن ها از فقر، تجاوز، تحقیر، مردسالاری و… به چریک شدن پناه آورده اند. اغلب از طبقه فقیر و محروم اند و از موقعیتی که تجربه کرده اند خشمگین اند. بعد گروهکی می آید و آنها را به این باور می رساند که من با اسلحه ای که به تو می دهم تو را قدرتمند می کنم و از این چریک ها در جهت ایدئولوژی خودشان بهره وری می کنند، اغلب زن ها در سنینی جذب این گروهک ها می شوند که هنوز ایده ای راجع به درست یا غلط بودن ایدئولوژی آنها ندارند. هنگامی که سه ماه پیش در کلمبیا خواستم از این زن های جنگجو تصویر بگیرم، این آخرین شانسم جهت تصویر گرفتن از آنها بود، چون گروهک ها با دولت توافق نامه ای امضا کرده بودند که اسلحه ها را بعد بدهند و به زندگی عادی برگردند. ولی چطور دختری که زندگی اش از شش سالگی با یک کیف کوچک در جنگل های بزرگ و مخوف گذشته و دو شب یک جا نخوابیده، می تواند به زندگی عادی برگردد؟

این زنان چریک راحت تن به عکاسی و مصاحبه می دهند؟

در کلمبیا خیلی راحت، ولی در سوریه خیلی سخت بود. زنان چریک سوری هنوز وحشت و نگرانی اینکه هرگز خانواده هایشان در جریان موقعیتشان قرار بگیرند را دارند. هنگامی که در خاورمیانه به دنیا می آیی، هر لحظه نخ عجیب وابستگی به خانواده به پایت وصل هست. دخترهای سوری هنوز هم از پدران و برادرانشان می ترسند. علت فرار اغلب آنها ظلم و تحقیری بود که از سمت خانواده دیده بودند.

آیا زن ها زیاد سوژه تصویر هایتان هستند؟

مسلما چون خودم زن هستم.

یعنی این از تمایلات فمینیستی شما نیست؟

نمی توانم روی کارم برچسب بزنم و بگویم این نگاهی فمینیستی به جهانی است که تجربه کردم. اصلا تشخیص این کار من نیست. ولی می توانم بگویم گاهی زن ها سوژه مهم ام بوده اند چون با حسشان آشناترم. به عنوان یک عکاس هرگز دلم نخواسته با این عناوین و دسته بندی ها، در محدودیتی قرار بگیرم. دوست ندارم به عنوان کسی که فقط از زن ها تصویر می گیرد آشنا شوم. همه انسان ها سوژه من هستند. همه حیوان ها سوژه من هستند. زمین سوژه من است.

نهایتا خودتان را هنرمندی فمینیست می دانید یا نه؟

فکر نمی کنم فردی در ایران، با پرسشها این جامعه، آداب و رسوم و فرهنگش زیسته باشد و کنشگر نباشد و جهت برابری ها تلاش نکند. به این تعبیر، بله خب من هم دغدغه حقوق زنان را دارم. به این معنا همه باید دغدغه حقوق زنان را داشته باشند تا ایران، جایی بهتر جهت زیستن باشد، البته نه فقط در کلام! سرزمینی که زن هایش آرام و خوشحال باشند، سرزمینی می شود که مرد و کودک و حیوان و طبیعتش نیز همه خوشحال و آرام اند، ولی توی کار، دلم نمی خواهد برچسب بخورم و از شعاردادن بر حذر هستم و ترجیح می دهم کنشمند «عمل» کنم. متأسفانه در سراسر دنیا، خیلی از افرادی که داعیه فمینیسم دارند، فقط حرف می زنند و در عمل، هیچ. جهت من کسی که حتی کلمه «فمینیسم» به گوشش نخورده، ولی در جایی دورافتاده جهت تحصیل دخترش می جنگد، از هر فمینیستی، فمینیست تر است.

اغلب با جنسیت و جغرافیایتان از شما یاد می شود، برخورد شما با این ماجرا چگونه است؟

وقتی از من به عنوان «عکاسِ زنِ خاورمیانه» یاد می شود، اصلا برایم جالب نیست. اینکه همه چیز به جنسیت من و به جغرافیای من نسبت داده می شود، شبیه یک جور تحقیر است و من اصلا این را دوست ندارم و فکر می کنم مطرح شدن مدام جنسیت و جغرافیا، با ذات برابری در کار تناقض دارد منتها بعضی ها راحت طلب اند و دنبال سریع ترین تعبیر از کسی یا چیزی هستند، که در برابر این دسته از افراد کاری از دست من ساخته نیست. در دنیای عکاسی – چه در کشور عزیزمان ایران و چه خارج از ایران- جهت برابری جنگیده ایم. در دنیا ١٥ درصد عکاسان مستند زن هستند و عده ای می خواهند زنان را صرفا به خاطر جنسیتشان بُلد کنند، غافل از اینکه تصویر خوب، جنسیت نمی شناسد. با این شیوه افراد را تاریخ مصرف دار می کنند و وقت رشد و تعمق را از آنها می گیرند و بعد آنها را فراموش می کنند. به جای بُلدکردن جنسیت، باید به فکر آموزش دادن هرچه زیاد زنان در دنیای عکاسی باشیم تا ١٥ درصد به ٥٠ درصد چشم تیزبین و آگاه برسد.

در شروع گفت وگو اشاره کردید که الان در ٣٦سالگی مرحله ای تازه از کارتان شروع شده است و تغيیری در راه هست. این عوض کردن چه تغییری است؟

خودم هم هنوز دقیقا نمی دانم این عوض کردن چیست چون در حال تجربه کردن آن هستم منتها آگاهم به اینکه تغییری در حال رخ دادن هست. هنگامی که ایده ای دارم، ایده ام مثل فیلم نامه دکوپاژشده نیست. ولی چیزی که می دانم این است که در پی کشف زبانی تازه در عکاسی هستم.

با قضاوت افراد و حواشی ای که جهت شما در کشور عزیزمان ایران می سازند و موفقیت هایتان را به چیزهایی جز کارتان نسبت می دهند، چه می کنید؟

سکوت، کار، کار و فقط کار.

روزنامه شرق

واژه های کلیدی: ایران | تصویر | زندگی | عکاسی | ایرانی | مجموعه | ایرانی | تصویری | نمایشگاه | نمایشگاه

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs